اشعار عرفانی

  • امام دل ها، دل که را خواهد؟ «قصه مستی»

    «قصه مستی» آنکه دل خواهد، درون کعبه و بتخانه نیست آنچه جان جوید، به دست صوفی بیگانه نیست گفته های فیلسوف و صوفی و درویش و شیخ در خور وصف جمال دلبر فرزانه نیست با که گویم راز دل را، از که جویم وصف یار هر چه گویند، از زبان عاشق و دیوانه نیست هوشمندان را بگو، دفتر ببندند از…

    بیشتر بخوانید »
  • هم از دنیا هم از عقبا گذشتیم

        بـکــوی یـار بـی‌پــروا گــذشتـیـم                      دل آنجا ماند و ما ز آنجا گذشتیم     غـلـط کی میـتـوان ز آنـجـا گذشتـن                   مگر ما بیخود و بی ما گذشتیم     نه ما ماند و نه سر ماند و نه پا ماند   …

    بیشتر بخوانید »
  • تمنای وصال

    تا کی به تمنای وصال تو یگانه                اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه                      ای تیر غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد                              دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد در میکده، رهبانم و در صومعه،…

    بیشتر بخوانید »
  • مهر خوبان

    مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم او…

    بیشتر بخوانید »
  • من به خال لبت ای دوست

    من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم همچو منصور خریدار سر دار شدم غم دلدار فکنده است به جانم، شررى که به جان آمدم و شهره بازار شدم درِ میخانه گشایید به‌رویم، شب و روز که من از مسجد و از مدرسه،…

    بیشتر بخوانید »
بستن